Archive for the ‘متافیزیک’ Category

زندگی در حضور دیگران

اکتبر 1, 2007

سلام
خيلي منتظر امروز بودم ، يعني روزي که بتونم تو وبلاگم در مورد يک شاهکار بنويسم ، هموني که  مسير زندگي منو تغيير داد !؟! . امروز ميخوام در مورد ديگران بنويسم ولي آيا ديگران کيستند؟!؟!؟
فيلم ديگران با کارگرداني بينظير « آلخاندرو آمنابار »  و بازي خارق العاده « نيکول کيدمن » محصول سال 2001 آمريکا مطمعنا ذهن شما را براي مدتي به خود مشغول ميکند ، آنچنان که ميتوانيد پاسخ خيلي از سوالهايي که از روز ازل با شما بوده را از فيلم بگيريد! البته اين فيلم به قدري معروف هست که به احتمال زياد ديدينش ، ولي شايد مواردي باشد که از ديد شما پنهان مانده باشد و من به خاطر همين سعي کردم نقد کوتاهي از اين فيلم داشته باشم.
داستان فيلم به طور خلاصه از اين قرار است :
در آخرين روزهاي جنگ جهاني دوم زني جوان به اسم Grace  « کيدمن » با دو فرزندش به يک عمارت بزرگ مربوط به دوران ويکتوريا مي رود تا در امان باشند و منتظر شوهرش مي ماند که از جنگ برگردد . بچه ها بيماريي دارند که آنها نمي توانند در معرض نور مستقيم خورشيد قرار بگيرند . زمانيکه گروهي خدمتکار جديد وارد عمارت مي شوند ، حوادث عجيب و وحشتناکي آغاز مي شود . دختر Grace مي گويد که او يک روح را که مدام در اتاقها رفت و آمد مي کند ديده است . ابتدا Grace باور نمي کند اما کم کم حس مي کند که مزاحمي در ساختمان وجود دارد . اين مزاحم چه کسي است و از خانواده Grace چه مي خواهد ؟

ديگران چه کساني هستند ؟ ارواح مردگان پس از مرگ کجا زندگي ميکنند ؟ ايا در همين جهان و يا جهاني ديگر . آيا ميتوان با ارواح مردگان ارتباط داشت يا نه؟ اين سوالات مجهول را تا حدودي و در حد باورهاي قابل لمس در فيلم ديگران ميتوان به پاسخي معقول رسيد… . فيلم داستان خانواده اي است که از يک شهر ويا روشن تر بگويم از يک سرزمين ديگر وفیلم دیگران يا جهاني ديگر به مکان جديد نقل مکان ميکند  در اين خانه و مکان جديد  چند مستخدم وجود دارد که از ديگران و مزاحميني صحبت ميکند که پا در حريم انها ميگذارند و موجبات ترس خانواده ميشود و البته حقيقتي که هنوز اعضا خانواده جديد از آن بي اطلاع هستند . اعضا خانواده هيچ وقت نميتوانند از خانه دور بشوند چون به خاطر مه زياد ممکن است دچار خطر شوند… . در يکي از سکانسهاس شاهکار اين فيلم که کمتر کسي به ان توجه کرده پدر خانواده از جنگ به صورت کاملا پريشان برميگردد و در حالي که روي تخت نشسته و روبه روي اينه اما اينه هيچ کسي و هيچ تصويري را نشان نميدهد… و فيلم تا جايي پيش ميرود که چهره مزاحم واقعي بايد نمايان شود .

 اما پس از ديدن اين فيلم انسان دچار يک نوع شوک و بهت زدگي ميشود و نا خوداگاه به فکر فرو ميرود همان کاري که عوامل فيلم ميخواستند . براي توليد اين فيلم کارگردان فيلم با چند کليسا ، انجمن احضار ارواح انگلستان و اساتيد متافيزيک ملاقات ميکند تا اطلاعاتي درست به دست بياورد تا بتواند فيلمي بسازد که به واقعيت نزديک باشد . اين فيلم نا خوداگاه با آموزه هاي ديني ادغام ميشود و حالتي معنوي بوجود مي آورد… انسان همواره به اين فکر ميکند که از کجا امده و به کجا ميرود . و جهان ديگر چگونه جهاني است جواب اين سوال تا حدودي در آموزه هاي ديني به خصوص اسلام و مسيحيت کاتوليک آمده است که ارواح پس از مرگ به جهاني موقت بين اين جهان و جهاني ديگر(عالم برزخ) انتقال داده ميشوند و حق ندارند به جهان زندگان پاي بگذارند مگر تحت شرايطي … دريک سکانس از فيلم پدر خانواده باز ميگردد و ميگويد من وقت زيادي ندارم و بايد برگردم … و بجنگم … اين همان اعتقاد مسيحيت و کاتوليک هاست که عده اي زيادي از انها عقيده دارند انسان پس از مرگ به چيزي و کاري و موضوعي که در دنيا به ان علاقه داشته تبديل ميشود. همين موضوع مهم ، دستمايه اي است براي فيلم سازان هاليوود که با همين چراهاي ذهن بينندگان فيلم سازي ميکنند و الحق که فيلمهاي خوب و معناگرايي ميسازند از موضوعات جهان پس از مرگ ، تناسخ ، فرشتگان و شيطان و…

در نهايت و پايان فيلم … . و نتيجه گيري فيلم ديگران : ترس از ارواح را بي دليل اعلام ميکند و ارواح را موجوداتي بي خطر و بي آزار نشان ميدهد که اتفاقا انسانهاي زنده مزاحم انها هستند  ، نتيجه ميگيريم که درد و رنج در جهان ديگر وجود ندارد ، نتيجه ميگيريم که در آنجا در کنار خانواده خود و کساني که دوستشان داريم خواهيم بود ، نتيجه ميگيريم که شب و روز بايد شکرگذار خداوند بزرگ باشيم به خاطر اينهمه لطف … ، نتيجه ميگيريم که همه سختيها و پستي و بلندي هايي که در اين دنيا شاهد اون هستيم در واقع يک امتحان است و ما را براي رفتن به جايي که به ما وعده داده شده است آماده ميکند…

ديگران در تلوزيون جمهوري محترم اسلامي ايران :
چند وقت پيش اين فيلم از تلوزيون پخش شد ، که البته پخش نميشد بهتر بود ! . علاوه بر اينکه خيلي جاهاش رو مثل هميشه سانسور کرده بودند ، به خاطر اينکه ديگران يک فيلم مذهبي است ، خيلي از ديالوگ ها رو هم تغيير داده بودند ! من براي اولين بار اين فيلم رو از ويدئو کلوب گرفته بودم و وقتي از تلوزيون پخش شد اين موضوع رو متوجه شدم  . مثلا در جاهايي که صحبت از دين مسيحيت و سوالهايي که دختر Grace از روي کنجکاوي از او ميپرسيد . مثلا در نسخه اصلي فيلم دختر به مادرش ميگويد : من قبول ندارم که روح القدس يه پرنده است و قبول ندارم خدا جهان رو فقط در 7 روز خلق کرده !، و در نسخه جمهوري اسلامي اون اينطوري تغيير داده شده : من قبول ندارم که برگ درختها در پاییز به خاطر اراده خدا ميريزه !!! ( البته يادم نيست که عين اين رو ميگه يا نه ولي يه همچين چيزهايي بود ). البته خيلي زياد هست ولي من در حال حاظر حضور ذهن ندارم  و نميتونم نسخه جمهوري اسلامي اونو گير بيارم و مقايسه کنم .
اگر شما اين فيلم رو نديده ايد ، ديدن اون رو شديدا بهتون پيشنهاد ميکنم و مطمعن باشيد که هر پاياني را براي اون متصور بشيد درست نيست !!!

فقط یک چیز است که ما را به مقصد میرساند ….

آگوست 22, 2007

سلام
امروز از اون روزهای مثلا بد بود ! ولی باز هم شکر . شکر که کنار خانوادم هستم، شکر که میتونم نفس بکشم،شکر که فرصت دارم جبران کنم!شکر که قدرتی به من داده که میتونم درکش کنم … ، شکر که همیشه با تلنگری باعث میشه من بیشتر بهش فکر کنم ! بله تلنگر ، خیلی واژه زیبا و سرنوشت سازی هست ! میتونه خیلی کارها بکنه ، میتونه زندگیها رو دگرگون کنه ، میتونه انسانهایی رو از فرش به عرش برسونه ، میتونه … . روزی من هم با یک تلنگر دوباره متولد شدم، مسیر زندگیم به کل عوض شد ! واسه همین بازهم با تمام وجود میگم دوست دارم. امروز هم یک تلنگر، یک اتفاق بینظیر که باعث شد تمام اتفاقات امروز رو فراموش کنم و الان در آرامش کامل این متن رو بنویسم ، آخ نمیدونین چقدر حال میده … . خوب چی شد‌؟ خوب معلومه من یه فیلم دیدم . اونم از نوع خوبش ، از اونایی که بهشون علاقه دارم . اسمش هست « سنجاقک » سنجاقک. شاید شما هم دیدینش ، ساخته آقای « تام شدیاک» و با بازی بینظیر« کوین کاستننر» و همچنین «سوزانا تامسن» محصول سال 2002 آمریکا. فیلمی که به مفاهیم عمیق در مورد ایمان و زندگی پس از مرگ میپردازد و سوالهای بیجواب خیلی ها را جواب میدهد و با یک پایان بسیار زیبا و خوب بیننده را در خلوت خویش تنها میگذارد و تا شاید بتواند باعث یک دگرگونی باشد …

 

داستان « سنجاقک » در باره یک زن و شوهر پزشک است . « جو » با بازی کوین کاستنر و « امیلی » با بازی سوزانا تامسن . امیلی که انسانی بسیار خوب و با اعتقاد قوی است در حالی که خود حامله است برای کمک به کودکان فقیر به ونزوئلا میرود و در آنجا در پی یک حادثه فوت میکند . و جو که علاقه بسیار شدیدی به امیلی داشت در وضعیت بسیار بدی به سر میبرد . اما داستان اصلی فیلم از اینجا به بعد شروع میشود و حول محور سنجاقک میچرخد . سنجاقک شاید به نظر همه یک حشره معمولی باشد ولی برای امیلی معنای خاصی داشت و برای او یک نماد بود . در این زمان اتفاقات عجیبی برای جو می افتد که همه آنها به سنجاقک ختم میشود ! تا اینکه جو برای اینکه به قول امیلی عمل کند به بخش کودکان سرطانی میرود و از آنها به جای امیلی بازدید میکند . این کودکان همگی به بیماری سرطان مبتلا هستند و بسیاری از آنان تجربه مرگ و بازگشت دوباره به زندگی را داشته اند و دارند و به خاطر همین امیلی سعی میکند از طریق آنان با جو ارتباط برقرار کند تا پیغامی را به او برساند . پیغامی که باعث میشود جو در پایان فیلم « روح امیلی » را نجات میدهد!!… . اشتباه نکنید از اون فیلمهای تخیلی نیست بلکه کاملا بر پایه واقعیت و در عین حال پیام اصلی فیلم کاملا بدیهی است . خودتون بقیشو ببینین بهتره … . اگه دنبال یک تلنگر هستی شاید این فرصت خوبی باشه

 

پیام اصلی فیلم اشاره دارد به موضوع ایمان و زندگی پس از مرگ . به اینکه ما اگر زندگی در این دنیا را کامل نکنیم شاید به جایی که میخواهیم نرویم ، اینکه ما در همه حال در حال فکر کردن هستیم و همه افکار در ذهن ما انجام میشود ُ جایی که ما در آن زندگی فعلی خود را ساخته ایم ! بله ما خود خالق زندگی خویش هستیم و اینکه جهان ما چگونه است به طور حتم ما خود درbelive ! آن دخیل بوده ایم و اینکه مثلا الان چه شغلی داریم به این معنی است که ما آن شغل را دوست داشته ایم و ذهن ما درگیر آن بوده و ما جذب آن شده ایم (البته این یکی برای ایران صدق نمیکند! ) و اینکه ما میتوانیم دنیای پس از مرگ خود را نیز بسازیم ! بله و این فقط با داشتن یک چیز امکان پذیر است و آن هم داشتن اعتقاد و ایمان . و همانطور که از معنی این دو کلمه مشخص است شخص خود باید به تنهایی به ایمان و اعتقاد برسد و نباید طوری باشد که به صورت رسم و ارثی باشد … . البته ایمان و اعتقاد را با موضوع دین اشتباه نگیرید، درست است که در واقع اینها همگی یکی هستند ولی دین ما را بیشتر درگیر فرع میکند تا اصل ! مثل همون داستانی که یکی با انگشت ماه رو به یکی دیگه نشون میده و … (نمونه بارزش جامعه ای که ما خودمون توش زندگی میکنیم ) البته این نظر منه، نظر شما چیه ؟ منتظرم

مناظره من و روح …

آگوست 11, 2007

سلام . من این مطلب رو تو مقدمه کتاب « خود مقدس شما » اثر « وین دایر » خوندم ، برام خیلی جالب بود ، هر موقع میخونمش یه حس غریب توام با امید بهم دست میده … . این مطلب کوتاه بدون پیچیدگی و کلمات سنگین خیلی چیزها رو برای آدم روشن میکنه ، بدون وابستگی به هیچ دین یا فرقه ای … . در جامعه ما که از این « من » ها و دنیا مداران زیاده فکر کنم بخوننش بد نیست ، البته نظرتون در این مورد برام خیلی مهمه

تصور کن دو طفل محبوس در رحم مادرکه ما یکی را « من » و دیگری را « روح » می نامیم چنین مکالمه ای با هم داشته باشند :
روح به من میگوید : میدانم که پذیرفتن این مطلب برایت بسیار مشکل است ولی من ایمان دارم که بعد از مرگ زندگی وجود دارد
من جواب میدهد : چرند نگوبه دورو برت نگاه کن هر چه هست همین است ، چرا همیشه به دنبال چیزهای غیر واقعی هستی ؟ سرنوشت خود را بپذیرراحت باش و مزخرفات بعد از مرگ را فراموش کن.
روح لحظه ای آرام میگیرد ولی صدای درونیش نمیگذارد آرام باشد : من ، عصبانی نشو ولی حالا حرف دیگری دارم ، اینکه مادری هم وجود دارد.

چشم خدا !

من با ریشخند می گوید : مادر! چطور میتوانی اینقدر مزخرف باشی ؟ تو هرگز مادری ندیده ای چرا نمیخواهی بپذیری هر چه هست همین است ؟
این عقیده مادر داشتن دیوانگیست . تو و من اینجا تنها هستیم ، این واقعیت توست. حالا به این رشته بچسب ، به گوشه ای برو و دست از این مزخرف گویی بردار و به من اعتماد کن ، مادری در کار نیست.
روح با میلی ساکت شد ، اما دوباره بیقراریش او را به حرف آورد و گفت : من ، لطفا بدون جبهه گیری در برابر عقیده من گوش بده. من فکر میکنم این فشارهایی که به من و تو وارد میشود و حرکاتی که گه گاه از ناراحتی میکنیم و جابه جا شدن دایمی و هر چه که اتفاق میافتد همه باعث رشد ما میشوند و ما را برای رفتن به جایی که قرار است بزودی تجربه اش کنیم ، آماده مینماید.
من جواب داد : حالا دیگر یقین پیدا کردم که تو دیوانه شده ای . هرچه تا حالا دیده ای تاریکی بوده. تو هرگز نوری ندیده ای . اصلا چطور به این چیزها فکر میکنی؟ آن حرکات و فشارهایی که احساس میکنی ، واقعیت تو هستند . تو یک موجود جدا هستی این سفر توست . تاریکی ، فشار و احساس اسارتی که داری مربوط به زندگی است . تا زنده ای بایستی با آنها مبارزه کنی. حالا رشته ات را بچسب و لطفا آرام بگیر

روح مدتی آرام گرفت ولی بالاخره طاقت نیاورد : من فقط یک حرف دیگر میزنم و دیگر مزاحمت نمیشوم .
من با بی حوصلگی گفت : خوب بگو
من معتقدم که همه این فشارها و ناراحتی ها نه تنها ما را به یک نور آسمانی هدایت میکنند ، بلکه بعد از تجربه آن نور ما با مادرمان روبه رو شده و جذبه فوق العاده بی نظیری را تجربه خواهیم کرد .
من : ای روح حالا دیگر مطمعن شدم که عقلت را از دست دادی !

امیدوارم که شما هم مثل من حال کرده باشین ! . ایکاش میتونستم کل دنیا رو دعوت کنم تا اینو بخونن …
میخوام بدونم این نوشته چه اثری رو شما گذاشته ، میخوام بدونم جالب بود یا محشر ! میخوام بدونم …

عشق به دور از هیاهوی دنیای مادی …

آگوست 3, 2007

سلام

ببخشید که چند روز نبودم و نتونستم مطلبی تو وبلاگم بنویسم. سرم خیلی شلوغ بود . اما مهم اینه که من الان با یه مطلب جدید برگشتم . میدونین من اکثرا مواقعی تو وبلاگم چیزی مینویسم که یه اتفاق فوق العاده تو زندگیم اتفاق بیفته ( مثلا دیدن یه فیلم خوب یا یه تجربه جدید یا دیدن یه عکس یا … ) الان هم فکر کنم یه اتفاق خوب افتاده اونم اینه که من یه فیلم خوب دیدم . اتفاق میمون دیگه که تو زندگی من افتاده اینه که من از اول تابستون یعنی از وقتی که این وبلاگ رو درست کردم دیگه از ویندوز استفاده نمیکنم و از سیستم عامل قدرتمند لینوکس ( اوبونتو ) که نماد آزادی و آزادگی در دنیای مجازی هست استفاده میکنم و از این تحول بسی خوشحالم . اگه شما هم دلتون میخواد در نهایت آسودگی خاطر در این دنیای مجازی زندگی کنین به شما پیشنهاد میکنم تو اینترنت یه تحقیق بکنین و بعد اگه خواستین به صفحه « اوبونتو نداری؟ » تو وبلاگ من مراجعه کنید. حالا بریم سر اصل مطلب :

از چند روز پیش تو تلوزیون تبلیغ یه فیلم با نام « هوش مصنوعی » که قرار بود روز جمعه پخش بشه رو نشون میداد از چند ثانیه ای که نشون داد متوجه شدم که از اون فیلمهای تخیلی – فضایی معمولیه و زیاد خوشم نیومد ولی نمیدونم چی شد موقع شروع فیلم من جلوی تلوزیون بودم ! و بعد از اینکه فهمیدم کارگردان فیلم استیون اسپیلبرگ هست جلوی تلوزیون میخکوب شدم که بفهمم موضوع از چه قراره !

هوش مصنوعی عنوان فیلمی سینمایی از گونه علمی- تخیلی است . این فیلم توسط استیون اسپیلبرگ نوشته و کارگردانی شده و در سال ۲۰۰۱ میلادی پخش شده است. این فیلم آخرین پروژهٔ استنلی کوبریک کارگردان مطرح سینما بود و بعلت مرگ کوبریک قبل از شروع فیلمبرداری , اسپیلبرگ فیلم را ساخت.
جود لاو و هالی جوئل آزمنت در فیلم نقش آفرینی کرده اند. داستان این فیلم اشارات زیادی به داستان مشهور پینوکیو دارد.

داستان فیلم چند سال آینده را نشان میدهد که راوی توضیح میدهد که بر اثر یک اتفاق انسانهای بسیاری در دنیا کشته شدند و فقط در برخی از نقاط جهان مثل اروپا و آمریکا وضع عادی است و با این حال دولت امریکا قوانین جدیدی برای زاد و ولد وضع کرده که مردم به خاطر همین مجبور میشوند از رباتها برای کارهای روزمره کمک بگیرند

هوش مصنوعی ولی در یکی از کلینیک های ساخت روبات دانشمندان روباتی ساخته اند که متفاوت با بقیه است حتی قابلیت درک مفاهیمی همچون عشق را هم دارد و یک نمونه از آن را به نام دیوید که از نظر ظاهری هیچ فرقی از انسان معمولی ندارد و در نهایت ظرافت ساخته شده است . در این میان یکی از کارکنان آن کلینیک که پسرش دچار یک بیماری شده و در حالت کما قرار دارد دیوید را برای آزمایش و همچنین کمک به همسرش که به خاطر پسرش دچار افسردگی شده به خانه میآورد . مونیکا « جود لاو » به خاطر اینکار همسرش از دستش بسیار عصبانی میشود چون او فکر میکند که همسرش دیوید را به جای پسرش به خانه آورده ولی بعد از گذشت چند روز مونیکا تحت تاثیر دیوید قرار میگیرد و از شباهت او به یک بچه واقعی در شگفت میماند . تا اینکه کم کم به او عادت میکند و کلمات جادویی که سازندگان آن گفته اند اگر این کلمات برای دیوید خوانده شود او عشق را درک خواهد کرد و دیگر نمیتوان او را از آن خانواده جدا کرد جز … را برای دیوید میخواند و اواز آن لحظه عاشق مادرش میشود ! . تا اینکه پسر مونیکا حالش خوب میشود و به خانه باز میگردد و مونیکا دیگر توجهی به دیوید نمیکند و شبها به جای اینکه به او قصه بگوید به پسر خودش میگوید . دیوید از این موضوع بسیار ناراحت میشود و غم و غصه را میتوان در چشمانش دید ! تا اینکه یک روز مونیکا قصه پینوکیو را برای پسرش میخواند و البته دیوید هم در رختخواب خودش به ان گوش میکند تا اینکه قصه به جایی میرسد که پینوکیو به وسیله پری مهربان تبدیل به یک پسر واقعی میشود و اینجاست که دیوید در فکر فرو میرود … تا روزی که دیوید ناخواسته پسر مونیکا را در خطر مرگ قرار میدهد و مونیکا بر خلاف میلش مجبور میشود او را در جنگل رها کند و البته یکی از قشنگ ترین و احساسی ترین سکانسهای فیلم در این جا رخ میدهد . ولی با این حال عشق دیوید به مادرش او را وادار میکند که دنبال پری مهربان بگردد تا او را تبدیل به یک پسر واقعی کند تا دوباره مادرش را بتواند ببیند ! و دیوید در این راه دچار مشکلاتی میشود اما … ( ایندفعه خودتون بقیشو ببینید بهتره … )

نکته جالبی که منو تحت تاثیر خودش قرار داد بازی بینظیر و واقعا خارق العاده آقای هالی جوئل آزمنت ( دیوید ) بود که با وجود سن کم در بهترین شرایط ممکن نقش خودش رو زندگی میکرد و به خصوص حالت چشمانش در کل طول فیلم که نشان از پاکی دل دیوید ( ربات ! ) داشت ستودنی بود .هالی جول آزمنت

البته ایشون نامزد جایزه اسکار هم هستند ( نمیدونم واسه این فیلم بوده یا نه ؟ ) و آینده بسیار درخشانی در انتظارش هست .

اعتراف میکنم که حسی که موقع دیدن این فیلم داشتم رو هیچ موقعی تجربه نکرده بودم و یکی از بهترین لحظات زندگیم بود وقتی این فیلم رو میدیدم . در این فیلم میتونید صداقت و پاکی رو در چشمان دیوید ( ربات !) ببینید که حکایت از این دارد که عشق از مکان و زمان و مادیات جداست و میتواند در دل هر چیزی که خالق آن خدا یا نمایندگان قدرت خدا در زمین است حلول کند . البته شاید بر این اعتقاد باشد که عشق را نمیتوان شبیه سازی کرد و به نظرتان یک چیز مسخره بیاید ولی توجه کنید که اگر سازندگان این ربات انسان باشد موضوع کمی فرق میکند و اگر هدف انسان پاک و در جهت کمک به بشریت باشد کل کائنات در خدمت او خواهند بود و میتواند هر چیزی اتفاق بیفتد !

و اگر از نظر فنی به مساله نگاه کنید باید به شما بگویم که باتوجه به اینکه موضوع هوش مصنوعی جزئی از رشته تحصیلی من ( نرم افزار ) هست میدونم که فعالیتهایی در این زمینه انجام شده و به نتایجی هم رسیده ! ولی در حد خیلی کم .

عشق و ...

در مورد هوش مصنوعی هم بهتون بگم که ما وقتی میخواهیم به ماشین بگوییم که دو عدد را بگیر و جمع کن با استفاده از توابع از پیش تعریف شده ای که در زبان برنامه نویسی هست با نوشتن دو یا سه خط میتوانیم اینکار را بکنیم اما در بحث هوش مصنوعی موضوع فرق میکند و ما با « تعریف » کاری نداریم و باید این عمل جمع را به ماشین یاد بدهیم مثل اینکه با یک بچه سرو کار داریم و همین عمل جمع شاید با 200 یا 300 خط کد نویسی پیچیده هم انجام نشود . این رو گفتم که این موضوع براتون کمی قابل حضم تر باشه و بدونید که در آینده شاید این موضوع به حقیقت بپیونده و برای نمونه هدف مسابقات رباتیک که هر ساله در دنیا برگذار میشه اینه که در سال 2050 از 32 تیم موجود در جام جهانی فوتبال یک تیم هم از رباتها شرکت کنند !! و اطمینان داشته باشید که این اتفاقات در دنیای ما اتفاق خواهد افتاد . البته یه چیزی هم بهتون بگم اونم اینه که اونایی که این روباتها رو میسازن خودشون میشن که درسته رباتها دارای هوش خواهند بود اما به هیچ وجه برای انسان خطرناک نیستن و قابل کنترل هستند و اونایی که این رو قبول ندارن اکثرا هوش ربات رو به اشتباه با هوش انسان مقایسه میکنن ! و فراموش کردن که خدا فقط و فقط برای انسان گفته که : فتبارک الله احسن الخالقین !

از بحث دور شدیم اما فکر کنم لازم بود!

این قصه را كارگردان بزرگ سینمای آمریكا، استنلی كوبریك قصد داشت كارگردانی كند كه مرگ به او این فرصت را نمی دهد. می گویند كوبریك قصد داشته نقش دیوید را به یك روبات واقعی بسپارد و همین باعث تاخیر در ساخت فیلم و نهایتاً ساختن آن به وسیله اسپیلبرگ شده است. اسپیلبرگ كه در ساخت فیلم های علمی- تخیلی كارنامه درخشانی دارد؛ «هوش مصنوعی» را نیز به استادانه ترین شكلش می سازد.
او ضمن اینكه فیلمی به شدت جذاب و سرگرم كننده می سازد، اثری كاملاً فلسفی و متفكرانه به سینمای جهان اضافه می كند. او علاوه بر اینكه فیلم را در ژانر سینمایی خود كارگردانی می كند، تلاش زیادی انجام داده تا همان چیزی بشود كه كوبریك قصد ساختش را داشته، این طور كه می گویند كوبریك درباره ایده اش در ساخت این فیلم با اسپیلبرگ صحبت كرده است.

درپایان تماشای یكی از تكان دهنده ترین و بهترین آثار سینمای معاصر جهان را به شما توصیه می كنم.

 

منتظر نظراتتون هستم .

زماني که درستي مسير زندگيمان را به پرسش ميگيريم …

جولای 10, 2007

سلام . امروز میخوام در مورد یه فیلم بنویسم ، اسمش هست « حماسه ساز » ساخته آقای رابرت ردفورد و بازی بی نظیر و خیره کننده ویل اسمیت و مت دیمون . این فیلم شاید زیاد معروف نباشه یا جایزه اسکار نگرفته ولی از نظر من �ماسه سازیه شاهکاره به تمام معنا هست .

warning خطر لوس شدن : ممکن است این مطلب پایان داستان را لو بدهد !

موضوع این فیلم داستان زندگی یک گلف باز به نام junu  « مت دیمون » هست که در رشته خود یکی از بهترین ورزشکاران آمریکا و حتی دنیا هست و تقریبا در تمامی مسابقاتی که برگزار میشود نفر اول میشود . او علاوه بر اینکه در ورزش نمونه است از نظر اخلاقی هم نمونه و در اجتماع نیز جایگاه خوبی دارد . اوج موفقیت او در گلف مواجه میشود با جنگ جهانی ، جنگی که به نظر خود جونو به خاطر هیچ و پوچ در گرفت و در آن میلیونها نفر به خاطر خودخواهی عده ای کشته شدند. و در این زمان او گلف را کنار میگذارد و راهی میدان جنگ میشود ، البته او در جنگ هم نمونه بود و چند نشان لیاقت گرفت . ولی او در جریان جنگ از نظر روحی بسیار آشفته بود و از دیدن صحنه های جنگ عذاب میکشید و همین باعث شده بود که تغییرات زیادی بکند و طبق گفته خودش به یک آدم دیگر تبدیل شود . بالاخره وقتی جنگ تمام میشود و به شهر خود برمیگردد مردم آنجا منتظر یک مسابقه بزرگ  بین دو تن از بزرگان گلف دنیا که قرار است در شهر آنها « ساوانا » برگذار شود هستند . اما اکثر آنها خواستار این هستند که یک نفر نیز از شهرشان در این مسابقه حضور داشته باشد ولی کسی نیست که بتواند با دو رقیب دیگر مبارزه کند . در این میان پسر بچه کوچکی که علاقه بسیاری به جونو دارد او را در خیابان میبیند و مردم را از آمدن او از جنگ آگاه میکند و همین باعث میشود که بزرگان شهر از او دعوت کنند تا در مسابقه شرکت کند که ابتدا با مخالفت جونو مواجه میشوند ولی نهایتا او حاظر به شرکت در مسابقه میشود و در این زمان که او خود را اماده میکند شخصی وارد زندگی او میشود که خود را مربی گلف معرفی میکند « ویل اسمیت » و میخواهد به جونو کمک کند . حرف زدن او از همان ابتدا با بقیه فرق میکند و باعث تعجب جونو میشود ! ولی با این حال جونو او را قبول میکند و آنها شروع میکنند و ماجرای اصلی فیلم از اینجا به بعد شروع میشود .   عشق و غرور و ...

در جریان بازی بگرونز « ویل اسمیت » با حرفهایش سعی میکند به جونو روحیه بدهد اما جونو که در ابتدا بازی را خراب کرده و روحیه خود را از دست داده به حرفهای او توجهی نمیکند و حرفهای او را غیر عملی و نا ممکن میداند مثلا در یکی از سکانسها که جونو سخت نا امید شده بگرونز به او میگوید « به این فکر کن که میتونی ! » اما او هیچ توجهی نمیکند و لبخندی سرد بر لبانش مینشیند . ولی کم کم او خودش را با حرفهایش در دل جونو جا میکند و دیگر همراه لبخند جونو به صورت عمیقی به گفته های او فکر میکند به صورتی که در یکی از سکانسها وقتی میخواهد ضربه ای بزند و دقیقا نمیداند که چکار باید بکند از بگرونز میپرسد « خوب ، چیکار کنم !؟!؟ »  .

جالبترین قسمت داستان این است که بگرونز اصلا هیچ شباهتی به مربی گلف ندارد و وقتی هم که میخواهد جونو را نصیحت کند هیچ حرفی از مسایل فنی نمیزند مثلا وقتی که او در بدترین شرایط قرار دارد میگوید « تو بازی کن ، همه باید بازی کنند تا متوجه بشن بیهوده به دنیا نیومدن ! » و اینکه « با درون خود خلوت کن ، در اینصورت میفهمی که تنها نیستی » در این فیلم به طور غیر مستقیم پستی و بلندی های زمین گلف که تپه های بسیار زیبایی هم هستند به مشکلات زندگی تشبیه میشود و بگرونز ( به همرا فیلمبرداری بی نظیر فیلم ) با راهنمایی های خود در واقع به ما یا آوری میکند که برای رسیدن به هدف فقط باید خود را دید و هدف را و نباید مشکلات کوچک و بزرگ ( تپه ها ) مانعی برای ما  باشد و ما میتوانیم با تمرکز و دیدن بهتر محیط از آنها به راحتی عبور کنیم . در نهایت با راهنمایی های به جا و جالبی که بگرونز به جونو میکند او کم کم به بازی برمیگردد و میتواند خود را به سایر رقیبان برساند و درست زمانی که فقط چند ضربه تا پایان بازی مانده بگرونز از او خدا حافظی میکند و برخلاف میل جونو میرود و به او میگوید که باید بقیه راه را خودش تنهایی برود . سرانجام جونو با کمک حرفهای بگرونز موفق میشود مسابقه را ببرد و نفر اول شود .

در پایان فیلم راوی « پسر بچه ای که از طرفداران جونو بود. البته در زمان پیری » میگوید نکته مهم این بود که من نفهمیدم بگرونز کی بود ، از کجا آمد و به کجا رفت ولی هرچه بود برای من یه حماسه ساز بزرگ بود ، حماسه ای که تا ابد به یاد خواهم داشت .

اگه بخوام این فیلم رو توی یک جمله بگم  : زماني که درستي مسير زندگيمان را به پرسش ميگيريم
پاسخ شايد درست در برابر چشمانمان باشد

ببخشید که مطلب زیاد خوب نبود و نتونستم بهتر حق مطلب رو ادا کنم . باور کنید لحظه لحظه این فیلم پیام داره و چون زیاد میشه اینجا نمیتونم بنویسم و میزارم به عهده خود شما که در زمان دیدن فیلم متوجه میشین . بهتون توصیه میکنم حتماً حتماً این فیلم رو ببینین و بدونین که واقعا فیلم جالبی هست و میتونه خیلی براتون مفید باشه . مخصوصا به تمامی حرف های بگرونز دقت کنین که همشونو باید با طلا نوشت! و اگه شما هم فکر میکنین که دیگه خیلی دیر شده یا نمیتونم و… این فیلم برای شما ساخته شده . شاد باشین

منتظر نظرات زیبای شما هستم