سلام . من این مطلب رو تو مقدمه کتاب « خود مقدس شما » اثر « وین دایر » خوندم ، برام خیلی جالب بود ، هر موقع میخونمش یه حس غریب توام با امید بهم دست میده … . این مطلب کوتاه بدون پیچیدگی و کلمات سنگین خیلی چیزها رو برای آدم روشن میکنه ، بدون وابستگی به هیچ دین یا فرقه ای … . در جامعه ما که از این « من » ها و دنیا مداران زیاده فکر کنم بخوننش بد نیست ، البته نظرتون در این مورد برام خیلی مهمه
تصور کن دو طفل محبوس در رحم مادرکه ما یکی را « من » و دیگری را « روح » می نامیم چنین مکالمه ای با هم داشته باشند :
روح به من میگوید : میدانم که پذیرفتن این مطلب برایت بسیار مشکل است ولی من ایمان دارم که بعد از مرگ زندگی وجود دارد
من جواب میدهد : چرند نگوبه دورو برت نگاه کن هر چه هست همین است ، چرا همیشه به دنبال چیزهای غیر واقعی هستی ؟ سرنوشت خود را بپذیرراحت باش و مزخرفات بعد از مرگ را فراموش کن.
روح لحظه ای آرام میگیرد ولی صدای درونیش نمیگذارد آرام باشد : من ، عصبانی نشو ولی حالا حرف دیگری دارم ، اینکه مادری هم وجود دارد.

من با ریشخند می گوید : مادر! چطور میتوانی اینقدر مزخرف باشی ؟ تو هرگز مادری ندیده ای چرا نمیخواهی بپذیری هر چه هست همین است ؟
این عقیده مادر داشتن دیوانگیست . تو و من اینجا تنها هستیم ، این واقعیت توست. حالا به این رشته بچسب ، به گوشه ای برو و دست از این مزخرف گویی بردار و به من اعتماد کن ، مادری در کار نیست.
روح با میلی ساکت شد ، اما دوباره بیقراریش او را به حرف آورد و گفت : من ، لطفا بدون جبهه گیری در برابر عقیده من گوش بده. من فکر میکنم این فشارهایی که به من و تو وارد میشود و حرکاتی که گه گاه از ناراحتی میکنیم و جابه جا شدن دایمی و هر چه که اتفاق میافتد همه باعث رشد ما میشوند و ما را برای رفتن به جایی که قرار است بزودی تجربه اش کنیم ، آماده مینماید.
من جواب داد : حالا دیگر یقین پیدا کردم که تو دیوانه شده ای . هرچه تا حالا دیده ای تاریکی بوده. تو هرگز نوری ندیده ای . اصلا چطور به این چیزها فکر میکنی؟ آن حرکات و فشارهایی که احساس میکنی ، واقعیت تو هستند . تو یک موجود جدا هستی این سفر توست . تاریکی ، فشار و احساس اسارتی که داری مربوط به زندگی است . تا زنده ای بایستی با آنها مبارزه کنی. حالا رشته ات را بچسب و لطفا آرام بگیر
روح مدتی آرام گرفت ولی بالاخره طاقت نیاورد : من فقط یک حرف دیگر میزنم و دیگر مزاحمت نمیشوم .
من با بی حوصلگی گفت : خوب بگو
من معتقدم که همه این فشارها و ناراحتی ها نه تنها ما را به یک نور آسمانی هدایت میکنند ، بلکه بعد از تجربه آن نور ما با مادرمان روبه رو شده و جذبه فوق العاده بی نظیری را تجربه خواهیم کرد .
من : ای روح حالا دیگر مطمعن شدم که عقلت را از دست دادی !
امیدوارم که شما هم مثل من حال کرده باشین ! . ایکاش میتونستم کل دنیا رو دعوت کنم تا اینو بخونن …
میخوام بدونم این نوشته چه اثری رو شما گذاشته ، میخوام بدونم جالب بود یا محشر ! میخوام بدونم …
آگوست 11, 2007 در t 5:34 ب.ظ
خیلی جالب بود….!
آگوست 11, 2007 در t 10:20 ب.ظ
salam
kheyli jaleb bood
man asheghe meta hastam,dar har zaminei
fogholade lezat bordam
up kardi khabaram kon
mer30 sar zadi…
آگوست 12, 2007 در t 6:03 ق.ظ
حالا دیگر یقین پیدا کردم که تو دیوانه شده ای . هرچه تا حالا دیده ای تاریکی بوده. تو هرگز نوری ندیده ای . اصلا چطور به این چیزها فکر میکنی؟
جالب بود و خوشم اومد اپ كردي خبرم كن و مرسي كه به من سر زدي .
آگوست 12, 2007 در t 6:14 ق.ظ
محشریش که محشر بود.. اینکه آدم فکر کنه ناملایمات و سختیها همه گی عواملی هستن برای رشد و رسیدن به بالاتر تسکین دهنده است..
آگوست 12, 2007 در t 7:31 ق.ظ
اين جور متنها زياد است .جالبيش براي ما اينه كه از قالب هميشگي احاديث و روايات بيرون مي اد وگرنه همه اينها مي خواهند يك حرف را بزنند : اينكه خدايي هست و اينكه اميد داشته باشيد!
به هر حال از زحمتي كه كشيده بودي ممنون!!
آگوست 12, 2007 در t 4:04 ب.ظ
jaaaaleb bod
lezat bordam.khaste nabashi
آگوست 12, 2007 در t 4:38 ب.ظ
سلام
همونطورکه فرموده بودید درمواردمختلف نوشته بودید
جالب بود
ممنون که به وب من سرزدید
اگه دوست داشتیدوب منو به لینکستون اضافه کنید
موفق باشید
آگوست 12, 2007 در t 6:26 ب.ظ
سلام
جدا لذت بردم. من دارم یه داستان در مورد حرکت از تاریکی به نور می نویسم. برام خیلی جالب بود که آدم های دیگه هم مثل من فکر می کنند. هر روز بیشتر به این عقیده نزدیک می شم که ما همه یکی هستیم. متشکرم که به من سر زدی.
آگوست 12, 2007 در t 8:42 ب.ظ
تو رو نمی دونم اما اینکه در نظر بگیرم من اون “من” هستم و بقیه روح حالم رو از خودم به هم میزنه یعنی یه جور القا که فسقلی تو هیچی نمی فهمی اونم مسئله ی به این واضحی رو.
آگوست 14, 2007 در t 7:31 ب.ظ
سلام
من اپ کردم.منتتظرم.
آگوست 16, 2007 در t 12:10 ب.ظ
سلام
وبم رو هك كردن
ادرس جديدم اينه
بيا خوشحال مي شم
آگوست 17, 2007 در t 11:58 ق.ظ
اين بود هر آنچه بايد مي بود ./// شايد .
ممنون
آگوست 17, 2007 در t 6:54 ب.ظ
این طور که معلومه نیستید.
من با یک مطلب دل به هم زن آپم.
آگوست 18, 2007 در t 1:11 ق.ظ
جالب بود و محشر ، از اينا اگه بود دوباره بزار
من آپم
آگوست 19, 2007 در t 11:47 ق.ظ
سلام من امشب با یه مطلب راجع به آدمایی بد مثه تو ا÷ می کنم بیا خود بدتو از دید من بخون
آگوست 19, 2007 در t 4:23 ب.ظ
سلام
من اپ کردم.منتظرم.
آگوست 19, 2007 در t 4:43 ب.ظ
آ÷ کردم با نوشته ای درمورد افرادی شبیه تو. (تو که از همه بدتری)
آگوست 20, 2007 در t 7:13 ق.ظ
سلام
با يه پست متفاوت به روزم
آگوست 20, 2007 در t 12:17 ب.ظ
سلام
خوب واقعا قشنگ بود راستش من اینطور برداشت کردم که با این فضاسازی قصد مقایسه با آدم بیرونی و خدا را داشت یعنی همین که ما چون خدا را نمیبینیم پس ردش کنیم در حالی که درک ما از این دنیا کمه و شاید اون واقعیت در فکر ما نگنجد.اونامونو تو کتاب درد جاودانگی همینو میگه در مورد دنیای پس از مرگ …
راستش من در این موارد خیلی ابهام دارم شاید به عبارتی بگم معلقم خوشحال می شم به من هم سر بزنی و کمکی بکنی.
موفق باشی
آگوست 21, 2007 در t 12:08 ق.ظ
قالب جديد گذاشتم ، بيا ببين و نظرت رو بگو
آگوست 21, 2007 در t 7:52 ب.ظ
فرهاد جان شما به یک بازی وبلاگی دعوت شدین امیدوارم دعوت من رو بپذیری و شرکت کنی.
آگوست 23, 2007 در t 8:23 ق.ظ
نکته جالب اینه که اعتقاد به وجود یک خالق در انسان فطریه و همین قضیه است که باعث میشه این متن لذت بخش باشه ولی از این مهمتر اینه که هممون اینو میدونیم ولی لازم داریم هرچند وقت یکبار به خورمون یاداوری کنیم تا تو این فضای تنگ و تاریک دچار یاس و ناامیدی نشیم………………ممنون به خاطر این یاداوری
سپتامبر 7, 2007 در t 3:28 ب.ظ
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
من آپم.
سپتامبر 7, 2007 در t 7:39 ب.ظ
سلام مر30 سر زدي من شما رو لينك كردم
باي
فوریه 7, 2008 در t 9:44 ب.ظ
Actionpharm
Actionpharm