من برگشتم

نوامبر 17, 2007 by shirzad

سلام

بالاخره اين جقد شوم از پشت بوم خونه ما پريد و ما تونستيم يه نفسي بكشيم ! دوباره سلام ، سلام به شمايي كه در طول اين مدت به فكرتان بوده ام ، به شما دوست مجازي من !

واقعيتش من تو يه شهر ديگه درس ميخونم و به خاطر محدوديت ها و حجم زياد درس نميتونم كنار شما باشم ، اما مهم اينه كه الان من اومدم و سعي ميكنم ديگه تكرار نشه !

باورتون ميشه تو اين مدت 1 فيلم هم نديدم ! مني كه تازه عشقم رو پيدا كرده بودم به اين زودي رهاش كردم ، چند روز پيش داشتم فكر ميكردم كه ما دوستاران سينما چه دنياي زيبايي داريم ! وقتي ياد نيكلاس كيج تو مرد خانواده افتادم يا مل گبيبسون تو شجاع دل يا وقتي ياد تام هنكس درنجات سرباز رايان افتادم … . نظر شما چيه ؟

ساده بگم كه اين حرفي كه ميخوام بزنم رو تا حالا به كسي نگفتم ، اونم اينه كه من در دنياي خودم هيچ دوست صميمي  ندارم و در كل آدم اجنماعي نيستم ولي از وقتي از طريق اين وبلاگ با شما دوستان آشنا شدم يك احساس آرامش خاطر بهم دست داده كه قابل وصف نيست ! دوستاني  پيدا كردم كه در بهترين علايقم با من هم عقيده هستند ! و اين يك موفقيت بزرگ براي منه …

از خدا ميخوام كمكم كنه تا شما رو بيشتر داشته باشم . آره منظورم تويي !

بهترينها رو براتون آرزو ميكنم . منتظرم باشيد

خدا نگهدار

زندگی در حضور دیگران

اکتبر 1, 2007 by shirzad

سلام
خيلي منتظر امروز بودم ، يعني روزي که بتونم تو وبلاگم در مورد يک شاهکار بنويسم ، هموني که  مسير زندگي منو تغيير داد !؟! . امروز ميخوام در مورد ديگران بنويسم ولي آيا ديگران کيستند؟!؟!؟
فيلم ديگران با کارگرداني بينظير « آلخاندرو آمنابار »  و بازي خارق العاده « نيکول کيدمن » محصول سال 2001 آمريکا مطمعنا ذهن شما را براي مدتي به خود مشغول ميکند ، آنچنان که ميتوانيد پاسخ خيلي از سوالهايي که از روز ازل با شما بوده را از فيلم بگيريد! البته اين فيلم به قدري معروف هست که به احتمال زياد ديدينش ، ولي شايد مواردي باشد که از ديد شما پنهان مانده باشد و من به خاطر همين سعي کردم نقد کوتاهي از اين فيلم داشته باشم.
داستان فيلم به طور خلاصه از اين قرار است :
در آخرين روزهاي جنگ جهاني دوم زني جوان به اسم Grace  « کيدمن » با دو فرزندش به يک عمارت بزرگ مربوط به دوران ويکتوريا مي رود تا در امان باشند و منتظر شوهرش مي ماند که از جنگ برگردد . بچه ها بيماريي دارند که آنها نمي توانند در معرض نور مستقيم خورشيد قرار بگيرند . زمانيکه گروهي خدمتکار جديد وارد عمارت مي شوند ، حوادث عجيب و وحشتناکي آغاز مي شود . دختر Grace مي گويد که او يک روح را که مدام در اتاقها رفت و آمد مي کند ديده است . ابتدا Grace باور نمي کند اما کم کم حس مي کند که مزاحمي در ساختمان وجود دارد . اين مزاحم چه کسي است و از خانواده Grace چه مي خواهد ؟

ديگران چه کساني هستند ؟ ارواح مردگان پس از مرگ کجا زندگي ميکنند ؟ ايا در همين جهان و يا جهاني ديگر . آيا ميتوان با ارواح مردگان ارتباط داشت يا نه؟ اين سوالات مجهول را تا حدودي و در حد باورهاي قابل لمس در فيلم ديگران ميتوان به پاسخي معقول رسيد… . فيلم داستان خانواده اي است که از يک شهر ويا روشن تر بگويم از يک سرزمين ديگر وفیلم دیگران يا جهاني ديگر به مکان جديد نقل مکان ميکند  در اين خانه و مکان جديد  چند مستخدم وجود دارد که از ديگران و مزاحميني صحبت ميکند که پا در حريم انها ميگذارند و موجبات ترس خانواده ميشود و البته حقيقتي که هنوز اعضا خانواده جديد از آن بي اطلاع هستند . اعضا خانواده هيچ وقت نميتوانند از خانه دور بشوند چون به خاطر مه زياد ممکن است دچار خطر شوند… . در يکي از سکانسهاس شاهکار اين فيلم که کمتر کسي به ان توجه کرده پدر خانواده از جنگ به صورت کاملا پريشان برميگردد و در حالي که روي تخت نشسته و روبه روي اينه اما اينه هيچ کسي و هيچ تصويري را نشان نميدهد… و فيلم تا جايي پيش ميرود که چهره مزاحم واقعي بايد نمايان شود .

 اما پس از ديدن اين فيلم انسان دچار يک نوع شوک و بهت زدگي ميشود و نا خوداگاه به فکر فرو ميرود همان کاري که عوامل فيلم ميخواستند . براي توليد اين فيلم کارگردان فيلم با چند کليسا ، انجمن احضار ارواح انگلستان و اساتيد متافيزيک ملاقات ميکند تا اطلاعاتي درست به دست بياورد تا بتواند فيلمي بسازد که به واقعيت نزديک باشد . اين فيلم نا خوداگاه با آموزه هاي ديني ادغام ميشود و حالتي معنوي بوجود مي آورد… انسان همواره به اين فکر ميکند که از کجا امده و به کجا ميرود . و جهان ديگر چگونه جهاني است جواب اين سوال تا حدودي در آموزه هاي ديني به خصوص اسلام و مسيحيت کاتوليک آمده است که ارواح پس از مرگ به جهاني موقت بين اين جهان و جهاني ديگر(عالم برزخ) انتقال داده ميشوند و حق ندارند به جهان زندگان پاي بگذارند مگر تحت شرايطي … دريک سکانس از فيلم پدر خانواده باز ميگردد و ميگويد من وقت زيادي ندارم و بايد برگردم … و بجنگم … اين همان اعتقاد مسيحيت و کاتوليک هاست که عده اي زيادي از انها عقيده دارند انسان پس از مرگ به چيزي و کاري و موضوعي که در دنيا به ان علاقه داشته تبديل ميشود. همين موضوع مهم ، دستمايه اي است براي فيلم سازان هاليوود که با همين چراهاي ذهن بينندگان فيلم سازي ميکنند و الحق که فيلمهاي خوب و معناگرايي ميسازند از موضوعات جهان پس از مرگ ، تناسخ ، فرشتگان و شيطان و…

در نهايت و پايان فيلم … . و نتيجه گيري فيلم ديگران : ترس از ارواح را بي دليل اعلام ميکند و ارواح را موجوداتي بي خطر و بي آزار نشان ميدهد که اتفاقا انسانهاي زنده مزاحم انها هستند  ، نتيجه ميگيريم که درد و رنج در جهان ديگر وجود ندارد ، نتيجه ميگيريم که در آنجا در کنار خانواده خود و کساني که دوستشان داريم خواهيم بود ، نتيجه ميگيريم که شب و روز بايد شکرگذار خداوند بزرگ باشيم به خاطر اينهمه لطف … ، نتيجه ميگيريم که همه سختيها و پستي و بلندي هايي که در اين دنيا شاهد اون هستيم در واقع يک امتحان است و ما را براي رفتن به جايي که به ما وعده داده شده است آماده ميکند…

ديگران در تلوزيون جمهوري محترم اسلامي ايران :
چند وقت پيش اين فيلم از تلوزيون پخش شد ، که البته پخش نميشد بهتر بود ! . علاوه بر اينکه خيلي جاهاش رو مثل هميشه سانسور کرده بودند ، به خاطر اينکه ديگران يک فيلم مذهبي است ، خيلي از ديالوگ ها رو هم تغيير داده بودند ! من براي اولين بار اين فيلم رو از ويدئو کلوب گرفته بودم و وقتي از تلوزيون پخش شد اين موضوع رو متوجه شدم  . مثلا در جاهايي که صحبت از دين مسيحيت و سوالهايي که دختر Grace از روي کنجکاوي از او ميپرسيد . مثلا در نسخه اصلي فيلم دختر به مادرش ميگويد : من قبول ندارم که روح القدس يه پرنده است و قبول ندارم خدا جهان رو فقط در 7 روز خلق کرده !، و در نسخه جمهوري اسلامي اون اينطوري تغيير داده شده : من قبول ندارم که برگ درختها در پاییز به خاطر اراده خدا ميريزه !!! ( البته يادم نيست که عين اين رو ميگه يا نه ولي يه همچين چيزهايي بود ). البته خيلي زياد هست ولي من در حال حاظر حضور ذهن ندارم  و نميتونم نسخه جمهوري اسلامي اونو گير بيارم و مقايسه کنم .
اگر شما اين فيلم رو نديده ايد ، ديدن اون رو شديدا بهتون پيشنهاد ميکنم و مطمعن باشيد که هر پاياني را براي اون متصور بشيد درست نيست !!!

محمودیزم در برابر جهان !

سپتامبر 22, 2007 by shirzad

خسته و کوفته از بیرون میای خونه ، تلوزیون رو باز میکنی : آمریکا در عراق گیر افتاده - عراق باتلاق آمریکا - سربازان آمریکایی شبها کابوس میبیند - تظاهرات ضد آمریکایی در … - دلار آمریکا کمتر از یورو - تبعیض نژادی در آمریکا ! - شکنجه در زندانهای امریکا و… . فقط من نه همه شما هر روز اینها رو میشنوین متاسفانه خیلی ها باور میکنن ، البته تقصیری هم ندارن چون در کنار همر یک از این جملات اشاره ای هم به دین اسلام میشه … .بقیش رو در ادامه مطلب بخونین ادامه مطلب »

بازی دیجیتالی

سپتامبر 10, 2007 by shirzad

سلام ، چند روز پیش یکی از دوستان منو به یک بازی دعوت کرد . از همین  بازی های وبلاگی که اخیرا هم زیاد شدن ، کاری به خوب یا بد بودنشون ندارم چون هم جنبه منفی داره هم مثبت ! مثبت از اون جهت که میتونی با یک انسان دیگه کمی آشنایی داشته باشی و اینکه میتونی حرف دلتو بدون هیچ محدودیتی در این دنیای مجازی بزنی و منفی از این جهت که مثلا یکی شما رو دعوت کرده ولی شما نمیخوایین چیزی در مورد خودتون بنویسین و در عین حال نمیتونین دست دوستتون رو رد کنین ( البته من دوست داشتم خودم یه روزی یه همچین مطلبی در مورد خودم بنویسم . پس جای نگرانی نیست ! ) ولی در حالت کلی خوبه  به شرطی که باعث نشه هر روز یکی دعوتت کنه !

خوب حالا بریم سر اصل ماجرا :

- اگر بخواهید بهترین کار را برای کسی که دوستش دارید انجام دهید چه می کنید؟

البته این تا حدودی بستگی به زمان و مکان داره ولی من در حالت عادی دعوتش میکنم به دیدن یه فیلم خوب ! از اون فیلمایی که سرنوشت انسانها رو تغییر میده ، از اونایی که انسانها رو از خواب خرگوشی بیدار میکنه …

ــ چهار اتفاق ( خصوصیت ) بزرگ زندگیتان که حتما باید بهشان اشاره کرد .

1 - اینکه هیچ وقت از اصلیتم فرار نمیکنم بلکه بی نهایت به آن افتخار میکنم و خدا را هم 1000*1000 بار شکر میکنم . آخه میدونین من یه ترکم !

2 - خانواده خوبی دارم ، البته از اون خانواده های رویایی توی فیلمها نه ، ولی اینکه تو این زمونه همه اعضای خانواده « سالم »هستند خیلی خوشحالم !

3 - من چند سال پیش مثل همه بودم ولی یهو یه اتفاق ( big bang ) بزرگ اتفاق افتاد ! من شدم یه آدم دیگه ! که به نظر خودم حتما یه کاری کرده بودم که خدا بهم رحم کرد

4 - آشنا شدن به سینمای معنا گرا که بخش بزرگی از اون اتفاقی که گفتم مربوط به همین میشه . ساده بگم جرقه این اتفاق بزرگ رو فیلم « دیگران » زد !

البته اتفاقات خوب دیگری هم هست مثل قبول شدن در کنکور و … که اینها اصلا مهم نیستند !

ــ چهار خصوصیتی که اگر بهشان اشاره نشود بهتر است. (یه کمی این سوال رو تغییر دادم ، قابل توجه شیده . چون جوابی براشون نداشتم )

1 - زود عصبانی میشم و خیلی هم کار دستم داده ولی یه پروژه دارم که در آینده ای نزدیک شروع میکنم و طبق اون باید از شر این اخلاق کثیف  خلاص بشم . البته موفق شدنم 100% هست !

2 - من همیشه سعی میکنم اعتقاداتمو به دیگران تحمیل کنم و البته اگر انصاف رو هم رعایت کنیم اکثرا هم حق با منه ! البته من فقط در مورد مسائل اساسی و بزرگ مثل دین و اعتقادات مذهبی اینکار رو میکنم نه سر رنگ لباس و نوع غذا و از این حرفا … . البته سعی میکنم از این به بعد با کسانی که ظرفیتشو دارن سر این مسائل حرف بزنم !

3 - کوچکترین اظهار نظری که دیگران در مورد من میکنن روم تاثیر میزاره مخصوصا اگه به نفع من نباشه . میدونم همه اینجوری هستند ولی به نظر خودم من دیگه شورشو درآوردم ! واسه همین یه ذره تو کامنتها رعایت حال اینجانب رو بکنین …

4 - …

 

ــ خلاصه ای از اخلاقتان به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشان اشاره کرد .

سعی میکنم به هیچ « موجودی » آسیبی نرسونم . واقعا از موفقیت دیگران خوشحال میشم . مسافت های خیلی خیلی طولانی رو پیاده میرم و پیاده روی رو بی نهایت دوست دارم و فقط در این حالت میتونم تصمیم های بزرگ بگیرم . سکوت رو خیلی دوست دارم ولی از بودن در جایی که زندگی در اون جاری هست خیلی خوشم میاد . عاشق متافیزیک هستم و کاملا به اون یقین دارم و بزرگ ترین هدف زندگیم فعلا تحقیق بیشتر تو این زمینه هست . فیلم دیدن رو خیلی دوست دارم اما فیلمی که دارای پیام باشه ، از فیلمهای عشق و عاشقی متنفرم ، به نظر من سینمای ایران بدترین در دنیا هست ! ، اصلا دوست ندارم در حضور کسی فیلم ببینم مگر اینکه سکوت کامل باشه ، تا حالا دو سه با رفتم سینما و اصلا خوشم نمیاد برم . از اونایی که « ادعای » با ابمان بودن رو دارن بینهایت متنفرم . تحقیق در مورد سایر ادیان رو دوست دارم . از اونایی که ادعای نژاد برتر بودن رو دارن یک دنیا بدم میاد . از اونایی که برای یک فیلم ضد ایرانی  خونشون به جوش میاد اما داخل خود ایران همون کار رو با « هموطنان » خودشون میکنن خیلی بدم میاد ، گفتم که من یک ترکم ، به نظر شما آیا ربطی داره ؟ . اینکه همش شد بدم میاد ، حالا بریم سر خوشم میاد : از اونایی که همیشه میخندن خیلی خیلی خوشم میاد . از اونایی که به بچه ها احترام میزارن یه عالمه خوشم میاد . از گربه خیلی خوشم میاد ، دلم میخواست اگه امکانشو داشتم همه گربه هایی که تو خیابون ها ول میچرخن رو جمع کنم و ازشون نگه داری کنم ! . به هیچ وجه برای آینده خود زندگی در ایران رو متصور نمیشم ، دوست دارم برم به یه کشور آفریقایی و به مردم اونجا خدمت کنم . به اخبار تلوزیون مخصوصا شبکه خبر اصلا نگاه نمیکنم چون دارم میبینم میخوان با این مزخرفات چه بلایی سر مردم بیارن و من نمیخوام جادو بشم !

مطلب زیاده ولی فعلا همینا ذهنمو زیاد مشغوک کرده .

ــ با در نظر گرفتن چهره خودتان کدام یک از بازیگران را برای نقش انتخاب می کنید؟

همیشه مل گیبسون . البته منظور من قیافه ظاهری نیست مگرنه خیلی پسر خوشگل تو هالیوود هست !

خوب تموم شد . اما یه مشکلی هست . اینجا من باید 5 نفر رو دعوت کنم ولی کسی به ذهنم نمیرسه که بدونم از دعوت من ناراحت نمیشه چون زیاد دوستان رو نمیشناسم ! ولی میخوام یه کاری بکنم کارستون ! اونم ایمه که 5 نفر اولی که این مطلب رو میخونن اوتوماتیک دعوت هستند ! ( البته اگه قبلا شرکت نکردن و دلشون میخواد ، واسه من فرقی نمیکنه دینی بود که باید ادا میکردم ، در ضمن میتونین شانس خودتون رو هم آزمایش کنین) ، امیدوارم این تصمیم من باعث نشه کسی نظر نده ! . خوب ، شیده عزیز منو به این بازی دعوت کرده امیدوارم مهمون خوبی بوده باشم

تو این چند روزه نتونستم مطلبی بنویسم و خیلی هم ناراحتم ا این موضوع ولی نمیخوام دوستانم رو در این دنیای مجازی از دست بدم واسه همین بیشتر وقت میزارم از این به بعد !

قربون همتون

فقط یک چیز است که ما را به مقصد میرساند ….

آگوست 22, 2007 by shirzad

سلام
امروز از اون روزهای مثلا بد بود ! ولی باز هم شکر . شکر که کنار خانوادم هستم، شکر که میتونم نفس بکشم،شکر که فرصت دارم جبران کنم!شکر که قدرتی به من داده که میتونم درکش کنم … ، شکر که همیشه با تلنگری باعث میشه من بیشتر بهش فکر کنم ! بله تلنگر ، خیلی واژه زیبا و سرنوشت سازی هست ! میتونه خیلی کارها بکنه ، میتونه زندگیها رو دگرگون کنه ، میتونه انسانهایی رو از فرش به عرش برسونه ، میتونه … . روزی من هم با یک تلنگر دوباره متولد شدم، مسیر زندگیم به کل عوض شد ! واسه همین بازهم با تمام وجود میگم دوست دارم. امروز هم یک تلنگر، یک اتفاق بینظیر که باعث شد تمام اتفاقات امروز رو فراموش کنم و الان در آرامش کامل این متن رو بنویسم ، آخ نمیدونین چقدر حال میده … . خوب چی شد‌؟ خوب معلومه من یه فیلم دیدم . اونم از نوع خوبش ، از اونایی که بهشون علاقه دارم . اسمش هست « سنجاقک » سنجاقک. شاید شما هم دیدینش ، ساخته آقای « تام شدیاک» و با بازی بینظیر« کوین کاستننر» و همچنین «سوزانا تامسن» محصول سال 2002 آمریکا. فیلمی که به مفاهیم عمیق در مورد ایمان و زندگی پس از مرگ میپردازد و سوالهای بیجواب خیلی ها را جواب میدهد و با یک پایان بسیار زیبا و خوب بیننده را در خلوت خویش تنها میگذارد و تا شاید بتواند باعث یک دگرگونی باشد …

 

داستان « سنجاقک » در باره یک زن و شوهر پزشک است . « جو » با بازی کوین کاستنر و « امیلی » با بازی سوزانا تامسن . امیلی که انسانی بسیار خوب و با اعتقاد قوی است در حالی که خود حامله است برای کمک به کودکان فقیر به ونزوئلا میرود و در آنجا در پی یک حادثه فوت میکند . و جو که علاقه بسیار شدیدی به امیلی داشت در وضعیت بسیار بدی به سر میبرد . اما داستان اصلی فیلم از اینجا به بعد شروع میشود و حول محور سنجاقک میچرخد . سنجاقک شاید به نظر همه یک حشره معمولی باشد ولی برای امیلی معنای خاصی داشت و برای او یک نماد بود . در این زمان اتفاقات عجیبی برای جو می افتد که همه آنها به سنجاقک ختم میشود ! تا اینکه جو برای اینکه به قول امیلی عمل کند به بخش کودکان سرطانی میرود و از آنها به جای امیلی بازدید میکند . این کودکان همگی به بیماری سرطان مبتلا هستند و بسیاری از آنان تجربه مرگ و بازگشت دوباره به زندگی را داشته اند و دارند و به خاطر همین امیلی سعی میکند از طریق آنان با جو ارتباط برقرار کند تا پیغامی را به او برساند . پیغامی که باعث میشود جو در پایان فیلم « روح امیلی » را نجات میدهد!!… . اشتباه نکنید از اون فیلمهای تخیلی نیست بلکه کاملا بر پایه واقعیت و در عین حال پیام اصلی فیلم کاملا بدیهی است . خودتون بقیشو ببینین بهتره … . اگه دنبال یک تلنگر هستی شاید این فرصت خوبی باشه

 

پیام اصلی فیلم اشاره دارد به موضوع ایمان و زندگی پس از مرگ . به اینکه ما اگر زندگی در این دنیا را کامل نکنیم شاید به جایی که میخواهیم نرویم ، اینکه ما در همه حال در حال فکر کردن هستیم و همه افکار در ذهن ما انجام میشود ُ جایی که ما در آن زندگی فعلی خود را ساخته ایم ! بله ما خود خالق زندگی خویش هستیم و اینکه جهان ما چگونه است به طور حتم ما خود درbelive ! آن دخیل بوده ایم و اینکه مثلا الان چه شغلی داریم به این معنی است که ما آن شغل را دوست داشته ایم و ذهن ما درگیر آن بوده و ما جذب آن شده ایم (البته این یکی برای ایران صدق نمیکند! ) و اینکه ما میتوانیم دنیای پس از مرگ خود را نیز بسازیم ! بله و این فقط با داشتن یک چیز امکان پذیر است و آن هم داشتن اعتقاد و ایمان . و همانطور که از معنی این دو کلمه مشخص است شخص خود باید به تنهایی به ایمان و اعتقاد برسد و نباید طوری باشد که به صورت رسم و ارثی باشد … . البته ایمان و اعتقاد را با موضوع دین اشتباه نگیرید، درست است که در واقع اینها همگی یکی هستند ولی دین ما را بیشتر درگیر فرع میکند تا اصل ! مثل همون داستانی که یکی با انگشت ماه رو به یکی دیگه نشون میده و … (نمونه بارزش جامعه ای که ما خودمون توش زندگی میکنیم ) البته این نظر منه، نظر شما چیه ؟ منتظرم

مناظره من و روح …

آگوست 11, 2007 by shirzad

سلام . من این مطلب رو تو مقدمه کتاب « خود مقدس شما » اثر « وین دایر » خوندم ، برام خیلی جالب بود ، هر موقع میخونمش یه حس غریب توام با امید بهم دست میده … . این مطلب کوتاه بدون پیچیدگی و کلمات سنگین خیلی چیزها رو برای آدم روشن میکنه ، بدون وابستگی به هیچ دین یا فرقه ای … . در جامعه ما که از این « من » ها و دنیا مداران زیاده فکر کنم بخوننش بد نیست ، البته نظرتون در این مورد برام خیلی مهمه

تصور کن دو طفل محبوس در رحم مادرکه ما یکی را « من » و دیگری را « روح » می نامیم چنین مکالمه ای با هم داشته باشند :
روح به من میگوید : میدانم که پذیرفتن این مطلب برایت بسیار مشکل است ولی من ایمان دارم که بعد از مرگ زندگی وجود دارد
من جواب میدهد : چرند نگوبه دورو برت نگاه کن هر چه هست همین است ، چرا همیشه به دنبال چیزهای غیر واقعی هستی ؟ سرنوشت خود را بپذیرراحت باش و مزخرفات بعد از مرگ را فراموش کن.
روح لحظه ای آرام میگیرد ولی صدای درونیش نمیگذارد آرام باشد : من ، عصبانی نشو ولی حالا حرف دیگری دارم ، اینکه مادری هم وجود دارد.

چشم خدا !

من با ریشخند می گوید : مادر! چطور میتوانی اینقدر مزخرف باشی ؟ تو هرگز مادری ندیده ای چرا نمیخواهی بپذیری هر چه هست همین است ؟
این عقیده مادر داشتن دیوانگیست . تو و من اینجا تنها هستیم ، این واقعیت توست. حالا به این رشته بچسب ، به گوشه ای برو و دست از این مزخرف گویی بردار و به من اعتماد کن ، مادری در کار نیست.
روح با میلی ساکت شد ، اما دوباره بیقراریش او را به حرف آورد و گفت : من ، لطفا بدون جبهه گیری در برابر عقیده من گوش بده. من فکر میکنم این فشارهایی که به من و تو وارد میشود و حرکاتی که گه گاه از ناراحتی میکنیم و جابه جا شدن دایمی و هر چه که اتفاق میافتد همه باعث رشد ما میشوند و ما را برای رفتن به جایی که قرار است بزودی تجربه اش کنیم ، آماده مینماید.
من جواب داد : حالا دیگر یقین پیدا کردم که تو دیوانه شده ای . هرچه تا حالا دیده ای تاریکی بوده. تو هرگز نوری ندیده ای . اصلا چطور به این چیزها فکر میکنی؟ آن حرکات و فشارهایی که احساس میکنی ، واقعیت تو هستند . تو یک موجود جدا هستی این سفر توست . تاریکی ، فشار و احساس اسارتی که داری مربوط به زندگی است . تا زنده ای بایستی با آنها مبارزه کنی. حالا رشته ات را بچسب و لطفا آرام بگیر

روح مدتی آرام گرفت ولی بالاخره طاقت نیاورد : من فقط یک حرف دیگر میزنم و دیگر مزاحمت نمیشوم .
من با بی حوصلگی گفت : خوب بگو
من معتقدم که همه این فشارها و ناراحتی ها نه تنها ما را به یک نور آسمانی هدایت میکنند ، بلکه بعد از تجربه آن نور ما با مادرمان روبه رو شده و جذبه فوق العاده بی نظیری را تجربه خواهیم کرد .
من : ای روح حالا دیگر مطمعن شدم که عقلت را از دست دادی !

امیدوارم که شما هم مثل من حال کرده باشین ! . ایکاش میتونستم کل دنیا رو دعوت کنم تا اینو بخونن …
میخوام بدونم این نوشته چه اثری رو شما گذاشته ، میخوام بدونم جالب بود یا محشر ! میخوام بدونم …

تجربه ای جدید در دنیای مجازی [ 1 ]

آگوست 7, 2007 by shirzad

سلام
من هیچ وقت نمیخواستم تو وبلاگم در مورد مسایل تخصصی کامپیوتر و یا معرفی نرم افزار و از این چیزها بنویسم چون من هدفم از راه اندازی این وبلاگ نبوده و نمیخوام وبلاگمو محدود به عده خاصی بکنم . اما چه کنم که این اوبونتو ( لینوکس ) با آدم که چه کارها که نمیکنه !

از وقتی که شروع به کار با اوبونتو کردم هر روز یه تجربه جدید دارم و وقت هم کم میارم! امروز یه چیزی پیدا کردم که کمی متفاوت با بقیه بود. یه ماهی کوچولو ! درسته یه ماهی کوچولو ولی متفاوت با بقیه .fish

 

نرم افزار fish که به صورت پیش فرض روی اوبونتو نصب است و در حقیقت یک چیزی شبیه فالگیر است و هر بار که اونو اجرا میکنید یک جمله از آقایان فلاسفه یا نویسندگان و در کل حرفی که ارزش خوندن رو داشته باشه به شما نشون میده ! البته به زبان انگلیسی هست ولی بازم میشه یه چیزایی فهمید. البته اینم بگم تعداد جملاتش به اندازه ای زیاد هست که من یک ساعت داشتم باهاش ور میرفتم یه دونه هم تکراری نیومد . اینم یه عکس از محیط برنامه . اینجا ببینید
من چند تا از حرفهای این ماهی کوچولو رو ترجمه کردم مثلا :

آرزو نکن انرژی (قدرت ) زیاد داشته باشی یا جاه طلب نباشی !
شما الان مرد نبودید اگر مادرتان نبود! ویلیام شکسپیر
امیدوارم روزی که شما میمیرید روز خوبی باشد !
هیچ وقت خودت را مجازات نکن و اجازه نده کس دیگری تو را مجازات کند
سعی کن از راه تفکر و شانس پولدار شوی!
خشونت وبی حرمتی نکن . یک جنتلمن هرگز این کار را نمیکند . من از شما خواهش میکنم! سعی کن خودت را درست کنی ! شرلوک هلمز

خوب بود؟ خوب لینوکس یعنی همین ! . هر وقت که دلم میگیره یا کسل هستم میرم سراغ این ماهی کوچولو و کلی چیز ازش یاد میگیرم !
نظر شما چیه؟

عشق به دور از هیاهوی دنیای مادی …

آگوست 3, 2007 by shirzad

سلام

ببخشید که چند روز نبودم و نتونستم مطلبی تو وبلاگم بنویسم. سرم خیلی شلوغ بود . اما مهم اینه که من الان با یه مطلب جدید برگشتم . میدونین من اکثرا مواقعی تو وبلاگم چیزی مینویسم که یه اتفاق فوق العاده تو زندگیم اتفاق بیفته ( مثلا دیدن یه فیلم خوب یا یه تجربه جدید یا دیدن یه عکس یا … ) الان هم فکر کنم یه اتفاق خوب افتاده اونم اینه که من یه فیلم خوب دیدم . اتفاق میمون دیگه که تو زندگی من افتاده اینه که من از اول تابستون یعنی از وقتی که این وبلاگ رو درست کردم دیگه از ویندوز استفاده نمیکنم و از سیستم عامل قدرتمند لینوکس ( اوبونتو ) که نماد آزادی و آزادگی در دنیای مجازی هست استفاده میکنم و از این تحول بسی خوشحالم . اگه شما هم دلتون میخواد در نهایت آسودگی خاطر در این دنیای مجازی زندگی کنین به شما پیشنهاد میکنم تو اینترنت یه تحقیق بکنین و بعد اگه خواستین به صفحه « اوبونتو نداری؟ » تو وبلاگ من مراجعه کنید. حالا بریم سر اصل مطلب :

از چند روز پیش تو تلوزیون تبلیغ یه فیلم با نام « هوش مصنوعی » که قرار بود روز جمعه پخش بشه رو نشون میداد از چند ثانیه ای که نشون داد متوجه شدم که از اون فیلمهای تخیلی - فضایی معمولیه و زیاد خوشم نیومد ولی نمیدونم چی شد موقع شروع فیلم من جلوی تلوزیون بودم ! و بعد از اینکه فهمیدم کارگردان فیلم استیون اسپیلبرگ هست جلوی تلوزیون میخکوب شدم که بفهمم موضوع از چه قراره !

هوش مصنوعی عنوان فیلمی سینمایی از گونه علمی- تخیلی است . این فیلم توسط استیون اسپیلبرگ نوشته و کارگردانی شده و در سال ۲۰۰۱ میلادی پخش شده است. این فیلم آخرین پروژهٔ استنلی کوبریک کارگردان مطرح سینما بود و بعلت مرگ کوبریک قبل از شروع فیلمبرداری , اسپیلبرگ فیلم را ساخت.
جود لاو و هالی جوئل آزمنت در فیلم نقش آفرینی کرده اند. داستان این فیلم اشارات زیادی به داستان مشهور پینوکیو دارد.

داستان فیلم چند سال آینده را نشان میدهد که راوی توضیح میدهد که بر اثر یک اتفاق انسانهای بسیاری در دنیا کشته شدند و فقط در برخی از نقاط جهان مثل اروپا و آمریکا وضع عادی است و با این حال دولت امریکا قوانین جدیدی برای زاد و ولد وضع کرده که مردم به خاطر همین مجبور میشوند از رباتها برای کارهای روزمره کمک بگیرند

هوش مصنوعی ولی در یکی از کلینیک های ساخت روبات دانشمندان روباتی ساخته اند که متفاوت با بقیه است حتی قابلیت درک مفاهیمی همچون عشق را هم دارد و یک نمونه از آن را به نام دیوید که از نظر ظاهری هیچ فرقی از انسان معمولی ندارد و در نهایت ظرافت ساخته شده است . در این میان یکی از کارکنان آن کلینیک که پسرش دچار یک بیماری شده و در حالت کما قرار دارد دیوید را برای آزمایش و همچنین کمک به همسرش که به خاطر پسرش دچار افسردگی شده به خانه میآورد . مونیکا « جود لاو » به خاطر اینکار همسرش از دستش بسیار عصبانی میشود چون او فکر میکند که همسرش دیوید را به جای پسرش به خانه آورده ولی بعد از گذشت چند روز مونیکا تحت تاثیر دیوید قرار میگیرد و از شباهت او به یک بچه واقعی در شگفت میماند . تا اینکه کم کم به او عادت میکند و کلمات جادویی که سازندگان آن گفته اند اگر این کلمات برای دیوید خوانده شود او عشق را درک خواهد کرد و دیگر نمیتوان او را از آن خانواده جدا کرد جز … را برای دیوید میخواند و اواز آن لحظه عاشق مادرش میشود ! . تا اینکه پسر مونیکا حالش خوب میشود و به خانه باز میگردد و مونیکا دیگر توجهی به دیوید نمیکند و شبها به جای اینکه به او قصه بگوید به پسر خودش میگوید . دیوید از این موضوع بسیار ناراحت میشود و غم و غصه را میتوان در چشمانش دید ! تا اینکه یک روز مونیکا قصه پینوکیو را برای پسرش میخواند و البته دیوید هم در رختخواب خودش به ان گوش میکند تا اینکه قصه به جایی میرسد که پینوکیو به وسیله پری مهربان تبدیل به یک پسر واقعی میشود و اینجاست که دیوید در فکر فرو میرود … تا روزی که دیوید ناخواسته پسر مونیکا را در خطر مرگ قرار میدهد و مونیکا بر خلاف میلش مجبور میشود او را در جنگل رها کند و البته یکی از قشنگ ترین و احساسی ترین سکانسهای فیلم در این جا رخ میدهد . ولی با این حال عشق دیوید به مادرش او را وادار میکند که دنبال پری مهربان بگردد تا او را تبدیل به یک پسر واقعی کند تا دوباره مادرش را بتواند ببیند ! و دیوید در این راه دچار مشکلاتی میشود اما … ( ایندفعه خودتون بقیشو ببینید بهتره … )

نکته جالبی که منو تحت تاثیر خودش قرار داد بازی بینظیر و واقعا خارق العاده آقای هالی جوئل آزمنت ( دیوید ) بود که با وجود سن کم در بهترین شرایط ممکن نقش خودش رو زندگی میکرد و به خصوص حالت چشمانش در کل طول فیلم که نشان از پاکی دل دیوید ( ربات ! ) داشت ستودنی بود .هالی جول آزمنت

البته ایشون نامزد جایزه اسکار هم هستند ( نمیدونم واسه این فیلم بوده یا نه ؟ ) و آینده بسیار درخشانی در انتظارش هست .

اعتراف میکنم که حسی که موقع دیدن این فیلم داشتم رو هیچ موقعی تجربه نکرده بودم و یکی از بهترین لحظات زندگیم بود وقتی این فیلم رو میدیدم . در این فیلم میتونید صداقت و پاکی رو در چشمان دیوید ( ربات !) ببینید که حکایت از این دارد که عشق از مکان و زمان و مادیات جداست و میتواند در دل هر چیزی که خالق آن خدا یا نمایندگان قدرت خدا در زمین است حلول کند . البته شاید بر این اعتقاد باشد که عشق را نمیتوان شبیه سازی کرد و به نظرتان یک چیز مسخره بیاید ولی توجه کنید که اگر سازندگان این ربات انسان باشد موضوع کمی فرق میکند و اگر هدف انسان پاک و در جهت کمک به بشریت باشد کل کائنات در خدمت او خواهند بود و میتواند هر چیزی اتفاق بیفتد !

و اگر از نظر فنی به مساله نگاه کنید باید به شما بگویم که باتوجه به اینکه موضوع هوش مصنوعی جزئی از رشته تحصیلی من ( نرم افزار ) هست میدونم که فعالیتهایی در این زمینه انجام شده و به نتایجی هم رسیده ! ولی در حد خیلی کم .

عشق و ...

در مورد هوش مصنوعی هم بهتون بگم که ما وقتی میخواهیم به ماشین بگوییم که دو عدد را بگیر و جمع کن با استفاده از توابع از پیش تعریف شده ای که در زبان برنامه نویسی هست با نوشتن دو یا سه خط میتوانیم اینکار را بکنیم اما در بحث هوش مصنوعی موضوع فرق میکند و ما با « تعریف » کاری نداریم و باید این عمل جمع را به ماشین یاد بدهیم مثل اینکه با یک بچه سرو کار داریم و همین عمل جمع شاید با 200 یا 300 خط کد نویسی پیچیده هم انجام نشود . این رو گفتم که این موضوع براتون کمی قابل حضم تر باشه و بدونید که در آینده شاید این موضوع به حقیقت بپیونده و برای نمونه هدف مسابقات رباتیک که هر ساله در دنیا برگذار میشه اینه که در سال 2050 از 32 تیم موجود در جام جهانی فوتبال یک تیم هم از رباتها شرکت کنند !! و اطمینان داشته باشید که این اتفاقات در دنیای ما اتفاق خواهد افتاد . البته یه چیزی هم بهتون بگم اونم اینه که اونایی که این روباتها رو میسازن خودشون میشن که درسته رباتها دارای هوش خواهند بود اما به هیچ وجه برای انسان خطرناک نیستن و قابل کنترل هستند و اونایی که این رو قبول ندارن اکثرا هوش ربات رو به اشتباه با هوش انسان مقایسه میکنن ! و فراموش کردن که خدا فقط و فقط برای انسان گفته که : فتبارک الله احسن الخالقین !

از بحث دور شدیم اما فکر کنم لازم بود!

این قصه را كارگردان بزرگ سینمای آمریكا، استنلی كوبریك قصد داشت كارگردانی كند كه مرگ به او این فرصت را نمی دهد. می گویند كوبریك قصد داشته نقش دیوید را به یك روبات واقعی بسپارد و همین باعث تاخیر در ساخت فیلم و نهایتاً ساختن آن به وسیله اسپیلبرگ شده است. اسپیلبرگ كه در ساخت فیلم های علمی- تخیلی كارنامه درخشانی دارد؛ «هوش مصنوعی» را نیز به استادانه ترین شكلش می سازد.
او ضمن اینكه فیلمی به شدت جذاب و سرگرم كننده می سازد، اثری كاملاً فلسفی و متفكرانه به سینمای جهان اضافه می كند. او علاوه بر اینكه فیلم را در ژانر سینمایی خود كارگردانی می كند، تلاش زیادی انجام داده تا همان چیزی بشود كه كوبریك قصد ساختش را داشته، این طور كه می گویند كوبریك درباره ایده اش در ساخت این فیلم با اسپیلبرگ صحبت كرده است.

درپایان تماشای یكی از تكان دهنده ترین و بهترین آثار سینمای معاصر جهان را به شما توصیه می كنم.

 

منتظر نظراتتون هستم .

وزن انتقام چقدر است …

جولای 18, 2007 by shirzad

سلام

نمیدونم چجوری شروع کنم ! چون همین الان هم تحت تاثیر فیلم هستم و با دیدن چند بار بازم از دیدنش خسته نشدم . بله این فیلم به اندازه ای جذاب و عالی هست که شما هم بعد از دیدن فیلم مثل من خواهید بود ، حالا بریم سر اصل مطلب :

این فیلم اسمش هست « 21 گرم » به کارکردانی آلخاندرو گونزالس ایناریتو و با بازی بینظیر و بی نق21 گرمص شان پن و نائومی واتس و البته بازی بسیار عالی  بنیتسیو دل تورو .

واژه ۲۱ گرم دقیقا به مفهوم مرگ اشاره دارد زیرا طبق تحقیقات یک دانشمند اروپایی در قرن ۱۸ انسان وقتی می‌میرد ۲۱ گرم از وزنش کاسته می‌شود . فیلم به معنی و مفهوم این وزن اندک میپردازد. « به نقل از ویکیپدیا »

 

warning ! خطر لوس شدن : ممکن است این مطلب پایان داستان را لو بدهد !

جک جوردن ( بنیتسیو دل تورو ) ، یک پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر می‌گيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب این پدر به بیماری که در حال مرگ است ( شان پن ) پیوند می‌شود و او را نجات می‌دهد. بعد از این اتفاق ، زندگی سه خانواده متاثر می‌شود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو می‌شود خانواده‌ی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است . همان دو موضوع باعث می‌شود زندگی قهرمان‌های فیلم به هم مربوط شود…

در این فیلم از تکنیک سکانسهای پراکنده به طرز خارق العاده ای به وسیله ایناریتو استفاده شده که بیننده در ابتدا مقداری گیج و مبهوت میشود ولی با دیدن چند باره فیلم تازه به زیبایی فیلم و داستان اصلی آن پی میبرد !

اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم به عقیده من یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان میپردازد . مسائلی مثل لقاح مصنوعی و دروغگو خطاب کردن مسیح و بسیاری از موارد دیگر … جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند . مسئله بازگشت و مرگ و بالعکس کلیدی ترین نکته فیلم میباشد بازگشت جک جردن به ایمان و دیانت مساوی میشود به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش و مرگ مایکل موجبات زندگی دوباره پائول ( شان پن ) که در استانه مرگ قرار دارد را فراهم میکند و حال پائول با یک اسلحه به دنبال کشتن جک راهی میشود کشتن کسی که موجبات زندگی دوباره خود را مدیون او میباشد حال شخصیت جک جردن که اصلی ترین و محوری ترین فرد داستان چه از لحاظ روند داستان و چه از لحاظ شخصیت درونی که اوج فیلم و افول فیلم ( از لحاظ ماجرا ) در این شخصیت شکل میگیرد را مورد نقد قرار میدهم  تا مسئله کمی روشن تر شود 

 جک جوردن  فردی است که در گذشته یک خلافکار به تمام معنا بوده و حال تبدیل به یک مسیحی شده سکانسی در فیلم وجود دارد که او مشغول ارشاد و راهنمایی یک جوان 17 ساله و بزهکار است و خطاب به جوان میگوید “خداوند حتی از رویش یک تار مو روی سر تو خبر داره” یک سکانس فوق العاده جوان کم تجربه مجبور است به حرف کسی گوش کند که بر پیشانی خود سیاه است (ارم زندان ایالتی روی گردن جک جردن) واین جزء همان مسائل انتقادی فیلم میباشد که افراد الوده به گناه مسئول رواج دین میشوند که حتی خود کوچکترین ثباتی در دین ندارند در ادامه وقتی نوجوان با دوست خود در گیر میشود جک جردن وارد ماجرا میشود و با فحش و ناسزا و کتک زدن نوجوان قصد اصلاح او را دارد که با پا در میانی اسقف اعظم قائله ختم میشود .البته این روش  در سایر ادیان الهی دیگر هم توسط اشخاصی مثل جک جردن به شکلی بدتر اجرا میشود  (قصد مقایسه ندارم ) در ادامه جک جردن در یک مزایده و به لطف مسیح برنده یک خودرو میشود تا با ان به امور کار کلیسا بپردازد در همین کش و قوس جک جردن با خودرو اعطایی مسیح مایکل و دو دخترش را زیر میگیرد و به جای کمک از صحنه میگریزد وبعد از گذشت چند روز خود را به پلیس معرفی میکند و حالا جنگ اعتقادی مذهبی جک درون زندان  اغاز میشود جک جردن این بار برعلیه مسیح شعار میدهدو در حالی که با اسقف کلیسا مشغول بحث است  میگوید « من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم اون (مسیح) حتی توانایی موندن و کمک کردن به اونها رو به من نداد مسیح به من خیانت کرد هیچ جهنمی در کار نیست و جهنم همینجا تو سر منه » بله در واقع حالا جک جردن به همان نوجوان بزهکار تبدیل شده اما نوجوان بزهکار درون خودش و اسقف کلیسا هم با الفاظی مثل حروم زاده و … سعی میکند تا جک بی ایمان را اصلاح کند
21 گرم

بله این واضح و روشن است که ایناریتو به عنوان فیلم ساز دین مسیحیت را به باد انقاد های کوبنده قرار میدهد و راه و روش کشیش ها و ترویج دهندگان دین را مورد تمسخر قرار میدهد شاید جالب باشد بدانید که ایناریتو فرزندش را در دوسالگی از دست میدهد و در پایان فیلم هم وقتی صفحه سیاه میشود شاهد یک دست نوشته هستیم به این معنی که : « خطاب به ماریا الادیا ( همسر ایناریتو) :  انگاه که محصول خراب شده سوزانده شد ، مزرعه افتاب گردان دوباره سبز شد » شاید خود کارگردان هم دچار جنگ اعتقادی شده باشد و از دست دادن فرزندش منسوب به مسیح میداند؟ صد البته این به نوع دیدگاهای تماشاگر فیلم مربوط میشود که چه دیدی نسبت به این نوع دیدگاهای مذهبی داشته باشد . جک جردن حالا به دور از هرگونه اموزه دینی به فطرت خود رجوع میکند و درون خود احساس گناه میکند او همه چیز خود را رها میکند و بعد از ازادی از زندان به دلیل عدم اثبات به یک جای دوردست میرود و درنهایت او با  پائول و کریستین مواجه میشود او خود را تسلیم انها میکند اما پائول توان کشتن جک جردن را ندارد و به دلیل عارضه قلبی دچار تشنج میشود و حالا یکی دیگر از نقاط اوج فیلم را مشاهده میکنیم که جک جردن در یک نمای بسته درون یک وانت در حال رساندن پائول به بیمارستان است حالا و بعد از زمانی که جک جردن به همان چیزی که هست بازگشته و خودش است تبدیل به یک فرشته نجات میشود . و…

در نهایت آن دیالوگ تاریخی شان پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان:

می‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.
و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
مگه چی از ما کم می‌شه؟
مگه چی می‌شه اگه  ما 21 گرم از دست بدیم؟
با رفتن اون چی می‌شه؟
مگه چقدر ارزش داره؟
21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
وزن یک مرغ  مگس خوار…یه تیکه شکلات
21 گرم چقدر وزن داره؟
این 21 گرم که از ما کم می‌شه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن «بودن» و «هستی» ما چقدره؟

ببخشید که زیاد شد ولی لازم بود ! لازم بود بیشتر از اینا بنویسم ولی حیف که قدرت درک بهتر این فیلم رو نداشتم یا نمیتونم به زبون بیارم  ولی در هر حال شما رو به دیدن این فیلم دعوت میکنم . یکی از دوستان میگفت : این فیلم زندگی منو تغییر داد … . آره میشه! شاید برای شما هم این اتفاق بیفته …

موفق باشید و منتظر نظراتتون هستم

یک شب پر خاطره!

جولای 16, 2007 by shirzad

سلام

از چند روز پیش تو سطح شهرمون ( اردبیل ) تبلیغات یک کنسرت موسیقی آذربایجانی شروع شده بود و من هم چون عاشق موسیقی اصیل آذربایجان هستم تصمیم گرفتم برم و هنرنمایی آقای رحیم شهریاری و گروه معروفش آراز ( همون ارس ) رو ببینم .

بعد ازاینکه چند دقیقه ای تو سالن منتظر شدیم با صدای سازهای آذری و همزمان با اون کنار رفتن پرده ، برنامه شروع شد . نمیدانید که اولین آهنگی که اجرا شد چقدر زیبا بود ، به قدری که من داشتم بال در می آوردم . نمیدونم ولی تا اون زمان از شنیدن موسیقی اینقدر حال نکرده بودم . در طول کنسرت موسیقی فولکلوریک آذربایجان در بهترین شکل ممکن اجرا شد و تماشاگران که از شهرهای مختلف آذربایجان و حتی از جمهوری آذربایجان اومده بودند به شدت راضی و مثل من حال کرده بودند . البته به مسافران غیر ترک زیاد خوش نگذشت ، نمیدونم احتمالا به هوای حلوا! ( آهنگ فارسی ) اومده بودن که همون اولش آقای شهریاری با معضرت خواهی اعلام کرد که اجرای فارسی بلد نیست! . حیف اگر چنین آدمهایی در یه کشوری غیر از ایران بودند بیشتر بهشون بها داده میشد . در مورد آقای شهریاری بگم که ایشون علاوه بر اینکه خواننده خوبی هستند ، یکی از بهترین نوازندگان گارمون جهان هستند !

این هم یه عکس از این کنسرت ، اینجا ببینید 

این هم سایت شخصی آقای شهریاری ، اینجا ببینید

در حالت کلی هم حال کردم و هم تاسف خوردم چرا که وقتی میبینم مسئولان والبته مردم بی خبر ( تورا آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن ) کشوری که ادعای برتری نژاد (هه هه ) را دارد در صدد از بین بردن فرهنگ و داشته های یک ملت ( آذربایجان ) هست ! و هدفش یکسان سازی فرهنگ و زبان یا همان آسیمیلاسیون  ( چه خیالها گذر کردو … ) ،یعنی من 20 سال دیگه نمیتونم در یک چنین کنسرتی حضور داشته باشم و باید موسیقی رپ فارسی ؟!؟!؟! گوش کنم ! . امیدوارم شما از آن دسته آدم ها نباشید . البته این را هم بگویم که یک چیز بسیار بسیار عجیبی هم که هست و من هم حتی از گفتنش حال میکنم اتحاد مردم آذربایجان است که همین باعث شده هر روز یکی از مسئولان نظام برای پاچه خواری ملت هر روز پا میشن و مثلا با گفتن چهار کلمه ترکی میخوان ملت رو خر کنن! غافل از اینکه چیزی به نام تبریز پشتیبان ملت آذربایجان هست !

 بعدا بیشتر در این مورد مینویسم تا بعضیها یه چیزایی رو بدونن …

منتظر نظراتتون در این مورد هستم